تبليغاتX
شهدای دهستان رزم آوران
شهدای دهستان رزم آوران
معرفی شهدای دهستان رزم آوران و خبرهای تصویری از دهستان رزم آوران
نگارش در تاريخ شنبه 1387/11/12 توسط خادمين شهداء
بهمن ماه
ماه خاطرات استقلال آزادی جمهوری اسلامی
ماه انقلاب
گرامی باد و مبارک

نگارش در تاريخ سه شنبه 1387/09/05 توسط خادمين شهداء
گرامی باد هفته بسیج
گرامی باید یاد شهدای بسیجی
و همه همرزمان و همسفران آنها ... خوشا بحالشان!
چقدر بی ادعا و بی انتظار پرکشیدند و رفتند!
نگارش در تاريخ جمعه 1387/04/14 توسط خادمين شهداء


دشتی از آهن

عابدینی بود و امینی و تدبیر زیبای آنها برای پیشگیری از حرکت دشمن به سوی خط ما .در آن بحبوحه ی نبرد رمضان کار به سختی گره خورده بود .همه مانده بودند که چه خواهد شد ؟آیا همه چیز به درستی پیش خواهد رفت ؟کار به جایی رسید که زمزمه ی عقب نشینی از منطقه در بین بعضی ها پخش شد .
دشت در برابر بچه ها قرار گرفته بود که تا چشم کار می کرد فقط تانک بود و تانک .دشمن با انبوهی از تانک در برابر نیروهای بسیجی ها صف آرایی کرده بود . آن سو صفی از آهن و فولاد و این سو صفی از ملائک زمینی.
شب عجیبی بود غربت از ستاره هایش می بارید در این میان تدبیر دو فرمانده گل کرد قرار شد همان شب بچه ها به آر.پی.جی و نارنجک مسلح شوند و به سرپرستی و تحت فرمان آن دو به قلب تانک ها هجوم ببرند.

نگرانی از وضع موجود در نگاه بچه ها آشکار بود نیرو ها آماده بودند تاریکی شب و فرمان حرکت .چشم به هم زدنی بچه ها خود را به میان تانک ها رساندند . با اولین شلیک اولین تانک آتش گرفت .دومین شلیک ...دومین تانک ...آتش ... هیاهو ... غوغا...آتشی به پا شده بود جهنم گونه دیدنی بود شوق بچه ها برای شکار تانک ها آن شب آتش بازی دیدنی به راه افتاد تا جایی که نه تنها جلوی پیشروی نیروهای زرهی دشمن گرفته شد بلکه به دلیل مقاومت در میان دشت تانک فرمان عقب نشینی دشمن صادر شد با طلوع صبح چشم ها تازه به دیدن آمده بودند دیدنی شده بودند. دشتی از تانک های آتش گرفته در آن رهاشده بودند.... برگرفته از کتاب اوج در موج



اولین نفر

او،اولین نفر بود،در همه چیز در همه کار ...در آموز ش ها ی رزمی ،پیش قراول بود .اول خودش ،بعد دیگران .نیرو هایش ،زمان آموزشی را که برای آماده سازی آنها تدارک دیده بودند .هرگز از یاد نبرده اند برای حضور در عملیات بدر در بستان نیرو ها را آموزش می داد آموزش های سختی که خاص حاج احمد بود .در آن هوای سخت و خرد کننده قرار بود تن به آبی بزنند که باتلاق گونه بود.همه آماده بودند اما جرات تن سپردن به آب را نداشتند ...تا اینکه در برابر همه قد علم کرد .در چشم به هم زدنی آرام آرام به درون باتلاق پا گذاشت به میانه که رسید با دست اشاره کرد که :به آرامی به دنبال من حرکت کنید ...

حرکت گروه به دنبال حاج احمد شروع شد ...او می رفت و آنها به دنبالش.

زنجیره ی نوری در تاریکی پیش می رفت.....

برگرفته از کتاب اوج در موج



بغض اشک

منقلب شده بود .دعا دگرگونش کرده بود .همیشه ی خدا اینگونه بود .

بارها دیده بودند که پا برهنه از مسجد گردان بیرون زده و در میان نخل ها پنهان شده بود .عاشق خلوت بود .خلوتی که خدا باشد واو.فقط آن شب هم دیدند که در اواسط دعا بلند شد و پابرهنه به نخل ها زد .تاریکی و نگاه ستارگان از لابه لای برگ های درختان او را در خود فرو برده بود.صدای دعا از بلند گو به گوش می رسید گوشه ای در خود غرق شده بود و بلند بلند زمزمه می کرد و اشک می ریخت رهایش کردم تا در اوج قامت نخل ها او هم اوج بگیرد اما ...

شب آخری که دعای کمیل خوانده می شد قرار شد بچه ها هر یک به نوبت نوحه ای بخوانند هر کس بلند میشد و تکه ای نوحه میخواند فضایی شده بود نورانی اشک بود و ضجه و ناله ...تا اینکه نوبت به حاج احمد رسید .دهان که به نوحه خوانی باز کرد قطرات باران اشک بر گونه ها بی اختیار جاری شدند و خودش هم اشک می ریخت و می خواند .غوغایی به پا کرده بود .وقتی دعا تمام شد بچه ها به طرف سنگر ها برگشتند تا برای آخرین بار استراحت کنند من هم راهی سنگر بودم که در میان راهه صدای ناله ی در بغض نشسته ای مرا از حرکت باز داشت .
ناله از میان نخل ها به گوش میرسید .آرام به طرف صدا حرکت کردم .با دیدن او که مثل همیشه در کنار نخلی افتاده بود و گریه میکرد جا خوردم زمزمه هایش که در گوشم نشسته بود تکانی بر وجودم انداخت .کلماتش را شنیدم که می گفت :-خدایا من این بچه های مردم را چکار کنم یا فاطمه زهرا بچه ها
را چکار کنم ؟از او یاری می طلبید ....رها نمی کرد لحظات توسل را... باز هم خلوتش را نشکسته رهایش کردم ... نخل ها بودند

واو،و خدایی در همان نزدیکی.

برگرفته از نشریه شمیم عشق


بارش رحمت

مهران ،والفجر 3و240 تانک عراقی که وحشیانه پیش می تاختند . پا تک آنها همیشه با آتش سنگین همراه بود در این پاتک ،در مقابل هر نفر ، یک تانک را به میدان فرستاده بودند .غرش تانک ها و انفجار بی امان گلوله ها رعب و وحشت را بر فضای نبرد حاکم کرده بود .صف آرایی بچه ها ،با توجه به کمبود امکانات دیدنی بود .کمبود آب و غذا ،تاثیر خود را گذاشته بود .ضعف قوا و...اما چاره ای جز مقاومت وجود نداشت .در این میان در زیر بارش بی امان و سنگین انواع گلوله ه ، مقاومت بچه ها دیدنی تر شده بود . وقتی تانکی آتش می گرفت ، با صدای تکبیر ،جانی دوباره در پیکره ی گردان جاری می شد . در این حین ناگهان یک هلیکوپتر عراقی برای شناسایی منطقه بر فراز خاکریز قد علم کرد .شلیک به آن غیر ممکن بود .هلیکوپتر با خیال راحت در حال شناسایی کامل محیط بود مطمئنا با رفتن آن بعد از لحظاتی آتش سنگین تر و هدفمند دشمن بیشتر می شد اما به ناگاه با صدای غرش یک هواپیمای ایرانی همه چیز زیر و رو شد ،با شلیک هواپیما ،هلیکوپتر ،عراقی ،در میانه ی آسمان به آتش کشیده شد .الله اکبر گفتن گردان به اوج رسیده بود همه نیرو گرفته بودند.مقاومت گردان 24 ساعت به درازا کشید ..تا اینکه روز بعد دشمن مجبور به عقب نشینی شد نقش هدایت و فرماندهی حاج احمد در این پیروزی غیر قابل انکار بود .

در آن وانفسای نبرد و تیر و زخم ،دیدن حاج احمد به همه نیرو می داد .

برگرفته از کتاب اوج در موج



آخرین دیدار

در روستای ما رسم است اگر کسی به خواستگاری دختری برود ،و خانواده ی عروس خواهان او باشند ،داماد هدیه ای همراه با یک جلد کلام الله مجید برای خانواده دختر می برد ،به این معنی که دختر شما از آن ما است ،و در مدت زمانی نه چندان دور مراسم عقد را برپا خواهیم کرد .برای حاج احمد،با یکی از خانواده ها صحبت شده بود و دخترشان را برای او نشان کرده بودیم.

اما،آن روز وقتی آماده می شد که به جبهه برود ،تقاضای دیدار با آن خانواده را داشت ،شاید می خواست حلالیت بطلبد .به گونه ای صحبت می کرد که گویا آخرین باری است که به سفر می رود .او به منزل آن دختر رفت .با نهایت ادب و احترام از آنها خواست قرآنی را که به عنوان هدیه تقدیمشان کرده بود ،پس بدهند .آن خانواده قرآن را به او میدهند .او به خاطر اینکه آنها را ناراحت نکند .وقتی که قرآن را تحویل می گیرد توضیح می دهد :

-من این دفعه شهید خواهم شد ...نمی خواهم که باعث عروس نشدن دخترتان بشوم .

وقتی به خانه برگشت ،تمام کلماتی را که با آن ها گفته بود ،به ما گفت او یاد آور شد که با جدیت به آن ها گفته ام که:

-راضی نیستم که باعث بدبختی کسی بشوم.

..رفت ... و دیگر برنگشت .پیش بینی اش در ست از آب در آمد .

برگرفته از کتاب اوج در موج



خم به ابرو

نماز شبش هیچ گاه ترک نمی شد .چندین مرتبه در منزل پدر وقتی نیمه های شب بلند شدم او را دیدم که در حال بر پا داشتن نماز شب بود .وقتی او را در حال راز و نیاز می دیدی ، حس می کردی که در این دنیا جایی ندارد.یک شب هم وقتی دیدم که چراغ اتاقش روشن است ،آرام و آهسته به طرف اتاق او حرکت کردم .از در نیمه باز او را به تماشا نشستم ،شاید نماز شب را خوانده بود ،نمی دانم ،اما از صحنه ای که دیدم دلم لرزید و بغض گلویم به عقده گشایی باز شد .قطرات اشک بر گونه ام میلغزیدند .او را دیدم که روبروی آینه نشسته است وبا سختی ترکش های داخل بدنش را خارج می کند درد را می خورد و خم به ابرو نمی آورد.

برگرفته از کتاب اوج در موج



عزمی جزم

با آن جثه کوچک که سن او را کم نشان می داد ، برای ثبت نام و اعزام به جبهه ، به بسیج می رود ولی به دلیل سن کم دست رد به سینه ی او می زنند او هم کوتاه نمی آید ، با حالت جدی آستین هایش را بالا می زند و در برابر مسئولین اعزام می ایستد وبا تائکید فریاد می زند که :من حتما باید به جبهه بروم.هر کار می کنند که او را از آنجا دور کنند ،فایده ای نمی بخشد

در نهایت برای اینکه او را دست به سر کنند ،می گویند :

-تو که اینقدر اصرار داری به جبهه بروی ،نشان بده که چگونه نیرو و توان این کار را داری .

او که ابتدا منظور آنها را متوجه نمی شود ،اما وقتی شرط و خواسته آنها را می شنود ،با کمال میل می پذیرد .از او می خواهند که با یک اره درختان اضافه ی حیاط بسیج را قطع کند .او هم بلا فاصله دست به کار می شود .طولی نمی کشد که تک تک درختان را بر روی زمین می خواباند .بعد از اتمام کار ش به طرف مسئولین اعزام می رود .وبا نگاهش از آنها می خواهد در باره کارش اظهارنظر کنند .و آنها هم می مانند در برابر عزم و اراده او چه بگویند .با این وجود ،باز هم قبول نمی کنند از او می خواهند که به خانه برگردد و روز بعد بیاید .

او بر می گردد و ناراحت و غمگین ...روز بعد به بسیج می رود ،باز هم به او بی محلی می کنند چندین مرتبه می رود و بر می گردد .دست خالی تا اینکه با سماجتش مسئولین متقاعد می شوند که او را به همراه دیگران به جبهه اعزام کنند .

برگرفته از کتاب اوج در موج



سکوت انتظار

به موضع انتظار رسیده بودیم .در میانه ی یک آبراه ،با نیزاری انبوه .باید صبر می کردیم تا رمز عملیات به صورت سراسری اعلام شود .آبراهی که ما قرار گرفته بودیم ،نسبتا عریض بود و محل تردد عراقی ها .دو سوم قایق ها به درون نیزار ها هل داده شدند .بچه ها سعی می کردند تا با استفاده از تاریکی شب قایق ها را به گونه ای استتار کنند تا گشتی های عراقی متوجه نشوند .در آن شب فعالیت دشمن زیاد شده بود .شاید متوجه حضور بچه ها شده بودند .

زمان به سختی سپری می شد .همه منتظر فرمان حمله بودند .نفس در سینه ها حبس شده بود .کسی حرفی نمی زد .فقط صدای آرام امواجی که بر روی هم می غلطیدند سکوت را می شکست .نیزار هم به گوش ایستاده بود .انتظار از سر و روی قایق ها ،بچه ها و نیزار آب ...می بارید...به نا گاه ،در آن وانفسای سکوت انتظار ،دو گشتی عراقی که داخل هر کدام پنج نفر نشسته بودند ،در انتهای آبراه دیده شدند که به ما نزدیک می شدند موجی ایجاد شده بود از حرکت آنها .حرکت تند امواج،قایق های ما را در درون نیزار کج کرد .کوبیده شدن امواج بدنه ی قایق ها ،اضطراب ما را تشدید کرده بود .ترس لو رفتن تمام وجودمان را احاطه کرده بود .همه می دانستند اگر موضع انتظار ما کشف می شد ،فقط با دوتا دوشکا میشد همه ی بچه ها را قتل عام کرد .که در این صورت کسی برای رسیدن به خط و حمله به دشمن باقی نمی ماند وضعیت عجیبی پیش آمده بود .در این موقعیت جز سکوت چاره ای نبود .در آن تاریکی خواسته ی درونی همه بچه ها این بود که حاج احمد کاری بکند ،تا از آن اوضاع به هم ریخته رها شویم .خیلی زود به گوش همه رسید که حاج احمد سفارش خواندن آیه ی وجعلنا را کرده است .کلمات نور بر لبها جاری شدند .قایق های عراقی آن قدر نزدیک شده بودند که لبه ی لاستیکی آنها بیش از پنجاه-شصت سانتی متر با ما فاصله نداشت .دست حاج احمد بر لبه ی لاستیکی قایق قرار گرفته بود .آنها آنقدر نزدیک شده بودند که او دستش را کشیده بود ،تا لبه ی قایق دشمن به دستش نخورد ...نزدیک بود همه چیز نقش بر آب شود ...لبها برای لحظه ای از گفتن ذکر باز نمی ایستادند .در کمال ناباوری قایق های گشتی آرام آرام از کنار ما گذشتند وما را ندیدند .اشک شوق چهره های به ماه گره خورده بچه ها را زیبا کرده بود ...آن شب نیزارها در تاریکی دیدند که ذکر وجعلنا...عملیات بدر را رقم زد .

برگرفته از کتاب اوج در موج



خوبان غریب

شبها سرد بود و استخوان سوز .سوز سرما تا مغز استخوانت نفوذ می کرد،و سنگر با گرمای وجود خوبان غریب به خواب ناز فرورفته بود .در آن تاریکی او آرام از جایش بلند می شد و از سنگر بیرون می رفت .یک راست به طرف دستشویی ها روانه می شد .بعد از یک بازرسی سریع ،آفتابه های خالی را در یک محل جمع می کرد و فاصله طولانی دستشویی ها را تا سنگر تانک را در چندین نوبت طی می کرد و آفتابه هایی را که از آب پر کرده بود ،در کنار دستشویی ها قرار می داد و آنجا را کاملا می شست .او نمی خواست بسیجی ها وقتی برای نماز صبح از خواب بیدار می شدند ،برای تهیه آب به سختی بیفتند .بعد از این کار ،تازه اول کار حاج احمد بود .به گوشه ای می رفت و در تاریکی آسمان گم می شد گاهی فقط صدای ناله هایش به گوش می رسید که عاجزانه حضرت حق را می خواند :الهی العفو..

کار همیشگی اش این بود ...

برگرفته از کتاب اوج در موج



گردان تک

امکان نداشت که در گردان حاج احمد یک نفر برای نماز شب بیدار نشود .او عاشق بچه هایی بود که اهل گریه و اشک بودند.

کمتر کسی بود شب خواب بماند .اولین کسی که برای نماز شب بلند می شد حاج احمد بود و بعد گروهی که به او می پیوستند ،هر کدام در خلوت خود غرق می شدند ،نماز شبی می خواندند که سجاده ی آن به وسعت آسمان بود...

بر گرفته از کتاب اوج در موج



در ذهن سنگر

بین هیچ کدام از نیروها ی گردان فرق نمی گذاشت .به همه یکسان احترام می گذاشت .حتی در تقسیم امکانات این یکسان نگری را رعایت می کرد .هیچ گاه به نیروهای تحت امرش جسارت نمی کرد .بهترین امکانات را برای آنها تهیه می کرد.

خاطرات مهربانی های او را نه تنها سنگر ها هنوز در ذهن خود نگه داشته اند ،بلکه دار خوین هم گاهی به مرور آن لحظات می پردازد.

وقتی در منطقه دار خوین قرار شد گردان مکانی رابرای استراحت پیدا کند ،به چند ساختمان خشتی گلی رسیدند که تقریبا مخروبه بودند .شاید بچه ها می ترسیدند درون آنها استراحت کننند .اما دقیقا در کنار آنها مدرسه ای نسبتا بزرگ قرار داشت که صد البته از آن ساختمانهای خشتی مخروبه بهتر بود .همه منتظر بودند تا حاج احمد نیروها را درون این دو مکان تقسیم کند آن روز همه دیدند که او با خنده ای که به لب داشت ،مدرسه ای را برای اسکان بسیجی ها اختصاص داد و اتاق های گلی را برای کادر و فرماندهی گردان در نظر گرفت .

برگرفته از کتاب اوج در موج



با او بودن

آدم عجیبی بود .خوش بر خورد و پر جاذبه .هیچ گاه لحظات با او با بودن را نمی توان فرا موش کرد .دوست داشتنی بود و تو دل برو.

آن روز وقتی بچه ها بعد از یک تمرین سخت و طاقت فرسا به سنگر برگشتند از فرط خستگی ،همین که روی زمین دراز کشیدند به خواب عمیقی فرو رفتند .سکوت همه جا را فرا گرفته بود که حاج احمد وارد شد همه ،دراز به دراز خوابیده بودند .در کنار بچه ها یک به یک زانو زد و آرام و آهسته لباس ها ی خیس را از تن آنها بیرون آورد .و پتو های کنار سنگر را روی آنها انداخت و از سنگر خارج شد بارها دیده شده بود که این کار را انجام داده او برای اینکه بچه ها احساس غربت نکنند ،به سنگر ها و چادر ها سرکشی می کرد .به گونه ای برنامه ریزی کرده بود که هر وعده در یک جمع هشت تا ده نفری حاضر شود و همراه آنها غذا بخورد .با تک تک آنها می نشست و صحبت می کرد و حرفهایش را می شنید.

آن روز وقتی حس کرد که تمرینات سختی به آنها داده است ،،زودتر از روز های قبل به جمعشان رفت .در حالی که با کلام خود آنها را نوازش روحی می داد ،وقتی کنار هر یک از بسیجی ها می نشست می پرسید:

-چطوری عزیزم ناراحت که نیستی ؟

و وقتی با لبخند او روبه رو می شد ،ادامه می داد :

-از دست من که ناراحت نیستی ؟

و جواب همه اعلام رضایت بود واو حرفش را اینگونه تمام می کرد :

-اگر شما را اذیت میکنم ،مرا ببخشید ...مجبوریم که این آموزش ها را بگذرانیم .

هنوز روح لطیف و طنین کلمات او بر روح و جان ما احاطه دارد ،چه گوش نواز است شنیدن چندین و چند مرتبه ی سخنان حاج احمد .آیا می شود ؟....

برگرفته از کتاب اوج در موج


مجروح

عملیات بدر بود که هر درو باهم مجروح شدیم .اتفاقا با هواپیما ما را به مشهد اعزام کردند .در داخل هواپیما تو را دیدم که از ناحیه دستها شدیدا مجروح شده بودی .خوشحال بودم که همسفر شده ایم .وقتی به فرود گاه رسیدم ،مجروحین را برای بستری به بیمارستانهای مشهد اعزام کردند .خدا را شکر در بیمارستانی بستری شدم که هم تو در آنجا بستری شده بودی .چند روزی نگذشته بود که هوای دیدن تو را کردم .در دلم شوق دیدار تو موج می زد ،دلم می خواست هر طور شده تو را ببینم .را هی بخش شدم وقتی سراغت را گرفتم ،گفتند :حاج احمد به جبهه برگشته...

برایم تعجب آور بود ...با آن شدت مجروحیت که احتیاج به در مان و استراحت داشت ،چگونه .. برگرفته از کتاب اوج در موج


مردی آسمانی

برای چندمین بار منطقه را مورد بازدید قرار داد .کارش این بود :آشنایی کامل با محور و بررسی اوضاع و احوال دشمن .آن شب هم با جدیت آخرین دیدار را از محور عملیاتی انجام داد همه چیز مهیا شده بود برای انجام عملیات .نگران حالش بودم .حدود ساعت 3بعد از نصف شب بود که از منطقه بر گشت .

با آمدن او بیدار شدم اما مزاحمش نشدم ؛با خودم گفتم :او باید استراحت کند تا آمادگی کامل را برای عملیات فردا شب داشته باشد .پس نباید مزاحم او بشوم .

آرام و بدون سر و صدا ،لباسهای غواصی را از تن بیرون آورد .چهره اش در آن تاریکی دیدنی تر شده بود .می درخشید .هوا سرد بود ،آهسته از گوشه ی سنگر پتویی برداشت دورش پیچید ...خیالم راحت شد که از خط بر گشته است و حالا هم می خواهد بخوابد ...چشمانم را بر روی هم گذاشتم ...اما لحظاتی نگذشته بود که صدای العفو العفو او مرا به خود آورد ...پتویی دورش پیچیده بود و نماز شب می خواند ...با آن همه خستگی و....خدایا این دیگر چگونه مردی است؟

بر گرفته از کتاب اوج در موج



حاج احمد در باغ بود

"عملیات نهایی که به عنوان عملیات بزرگ و مهم جمهوری اسلامی طراحی شد ،والفجر هشت بود .این عملیات دارای چند حساسیت مهم بود.این عملیات دارای چندین حساسیت مهم بود ؛بخشی از حساسیتها عمومی و بخشی دیگر مختص لشکر ثار الله بودند .

برای اولین بار بود که چندین عملیاتی صورت می گرفت تا آن زمان در رودخانه خروشان و وحشی همچون اروند عملیاتی انجام نداده بودیم منطقه عملیات باتلاقی بود ،مناطق راس البیشه ،فاو، خور عبد الله و حد فاصل خور و اروند .در اروند عرض رود مشخص بود و دشمن کاملا بر ما تسلط داشت .

مشکل بعدی که مختص لشکر ثار الله بود و تاثیر زیادی در سرنوشت نیروهای خط شکن و غواصها داشت عرض اروند بود. عرض اروند در محدوده عملیاتی لشکر 41 ثارالله.و تیپ المهدی عریض ترین نقطه آن بود .جایی بود که به دریا وصل می شد و شدت جزر و مد درآن بیشتر از سایر نقاط بود .برای شکستن خط بهترین ورزیده ترین گردانمان،گردان حاج احمد بود

یکی از ویژگیهای حاج احمد ،انتخاب نیروهای خاص بود همه معاونتهای لشکر را جستجو می کرد و نیروهایش را بر می گزید .می دیدی یک نیرو از مخابرات می گرفت یک نیرو از پرسنلی ،یکی از تدارکات و... حتی سه چهار نفر از بچه ها ی اصفهان را جذب کرد کسانی مثل صغیرا و موذن زاده و قضاوی .اینها عصاره بچه ها ی اصفهان در شرق کشور بودند .صغیرا و موذن زاده دو تا از فرماندهان گروهان حاج احمد شدند .یا کسی مثل قضاوی نیروی تدارکات لشکر بود و همه نیروها دارای روح معنوی بالا و شجاعت ویژه ای بودند به راستی که گردان حاج احمد مرکز شجاعان لشکر شده بود .

خصوصیت ویژه نیروهایش این بود که اهل گریه بودند ؛در کنار شجاعت اهل استغاثه و دعا بودند .در عملیات والفجر هشت ،این نیروها غوغا کردند چه در ابعاد معنوی .و چه در شجاعت .به قیافه هایشان که نگاه می کردی می دیدی که عموما جوان و نوجوان هستند .بچه های پر التهابی که سرشار از معنویت و شجاعت بودند .
حاج احمد 180 نفر را بعنوان غواص انتخاب کرد که در سرچشمه رفسنجان ،بندر عباس و سد دز شنا و غواصی را آموزش دیدند بخشی از تمریناتشان سخت و خطرناک بود مثلا شلیک آر.پی.جی از درون آب کار مشکل و خطرناکی است ؛چه بسا موج انفجار فرد را از وسط به دو نیم کند .این تمرینات و شلیک را به دو صورت ایستاده ،خوابیده و در انواع وضعیتهای مختلف درون آب تمرین کردند.

یکی از کارها و آموزشها ،شیوه حرکت در آب بود؛برای اینکه نیروها را آب نبرد .در دهانه خلیج فارس ،شدت جزر و مد زیاد بود و بچه ها را به سمتی می برد .آنچه در هنگام کار مهم بود ،رسیدن به نقطه مورد نظر در ساحل دشمن بود .باید همه نیروها یکجا در نقطه مورد نظر پیاده می شدند و اگر یکی یکی میرسیدند ؛هیچ کاربردی نداشتند .ضمن اینکه همه شان به شهادت میرسیدند .

حاج احمد برای اینکار شیوه های مختلفی را در نظر گرفته بود .در مرحله اول اصرار داشت نیروها که وارد آب می شوند همراه و همپا باشند .دو راه حل برای آن در نظر گرفته بود ،یکی شیوه دست دادن به هم بود .شیوه دیگر استفاده از طناب بود .طناب را در فواصل مساوی گره میزدند .و هر کس یک گره را می گرفت و متصل به هم حرکت می کردند .این روش موفق تر و کارآمد تر از شیوه قبلی بود و نیرو ها بیشتر آن را تمرین می کردند لباس غواصی ،با توجه به نوع جنس آن بچه ها را در سطح آب شناور نگه می داشت .حاج احمد تلاش بسیار کرد تا نیروها را با این لباسها و مهماتی که حمل می کردند ،هماهنگ کند .باید توجه داشت ،نیرویی که می خواهد خط شکن باشد و از ساحل اروند عبور کند ،هیچ وقت نمی تواند تجهیزات عمده ای را همراه خود ببرد عموم سلاحهایی هم که به آنها دسترسی داشتیم ،در آب کارایی خودشان را از دست می دادند .از لحظه ای که بچه ها وارد آب می شدند تا از لحظه ای که به ساحل دشمن می رسیدند ،حداقل یک ساعت در نظر گرفته بودیم در این ساعت وبا توجه به شدت جزر و مد وبا تلاقی بودن کناره ی ساحل ،تمام سلاحها و مهماتی که به همراه داشتند ،مستهلک و غیر قابل استفاده می شد .در دنیا برای این کارها ،نیروی نفوذی از سلاح های ویژه ضد آب استفاده می کند ،نه آن سلاح های ابتدایی که ما در اختیار داشتیم.

بحث ارتباطات نیز موضوع مهم و ویژه ای بود .نیرویی که می خواهد در سطح آب حرکت کند ،احتیاج به هدایت کنند دارد .برای چنین ارتباطی باید امکانات زیادی وجود داشته باشد .

اینها ابهاماتی بود که توانستیم با کار در بهمن شیر به نتیجه برسیم و جواب لازم را پیدا کنیم .حاج احمد در مراحل میزان کردن اشیایی که باید همراه هر غواصی باشد ،تلاش بسیار کرد .اگر وزن سلاح و مهمات همراه غواص زیادتر از حد بود ،او غرق می شد و اگر کم بود ،می آمد روی آب.مقدار مجاز برای تمام افراد متفاوت بود و بستگی به جرم و حجم بدنشان داشت .این کار ها را حاج احمد در بهمن شیر به انجام رساند .

حاج احمد طی دو مرحله به اتفاق صغیرا ،موذن ،قنبری و بچه های اطلاعات عملیات از اروند عبور کردند . رفت توی ساحل دشمن و موانع و خط آنها را از نزدیک بررسی کرد و برگشت .این بررسی ها به کارش ظرافت بخشید و او را مطمئن تر کرد .شاید عموم مردم ندانند که فرزندانش چگونه شهید شدند ،تحت سرپرستی چه کسانی بودند و چگونه از آنها استفاده شد .حاج احمد نمونه ی هزاران فرماندهی است که وجودش می سوخت برای اینکه نیروهایش را حفظ کند .آنها را سالم به خط دشمن برساند و اهدافی را که در واقع اهداف اسلام بود ،تصرف کند .به همین دلیل ،همیشه خطر ،زحمت و فشارها را روی گردن خود می گذاشت تا بتواند به ساده ترین و آسان ترین وجه عملیات را به سر انجام برساند.

شناسایی را انجام داد و سپس در یک دوره ده روزه ،از نیروهای عادی و غواص تا فرمانده ی دسته و معاون گروهان و گردان را به ساحل دشمن توجیه کرد .واقعا غواصان گردان حاج احمد مانند یک فرمانده لشکر که می خواهد جنگ را اداره کند ،نسبت به خط دشمن وضعیت و جزئیات آن مسلط بودند.

کار دیگری که انجام داد و فکر می کنم هیچ کدام از گردانهای غواص لشکر های دیگر در اروند انجام نداند این بود که قبل از عملیات نیروها را به آب اروند آشنا کرد و در این آب مانور عملیات انجام داد.

اصرار می کرد که باید در این آب تمرین کنیم ،برای اینکه هراس بچه ها از بین برود .میگفت :من باید این اضطراب را بشکنم .

حاج احمد از سه نهر علی شیر ،بلامه ومجری بچه هایش را وارد آب کرد شروع کردند به کار غواصی و رفتند تا کنار اروند و دوباره همان راه را برگشتند .مسیر نقطه رهایی را توجیه شدند و اروند را از نزدیک دیدند .شب بعد هم این عمل را دوباره تکرار کردند.وقتی حرکت بچه های غواص را دیدم ،احساس کردم که شکستن خط برای اینها سهل و آسان است برخط دشمن مسلط بودند و هر کدام کارشناس خط اروند به شمار می آمدند .

یکی دو شب مانده به عملیات ،جلسه ای داشتیم و باید فرماندهان گردانها طرح خودشان را برای شکستن خط دشمن بیان می کردند .

فرماندهان لشکر در آن جلسه بودند .همه گزارش خودشان را دادند .حاج احمد روی بیان شیوه و تاکتیک خودش وسواس داشت . فکر می کرد ممکن است لو برود و دشمن مطلع شود علی رغم اینکه ،از لحاظ درجه حفاظتی ،جلسه ی قرار گاه بسیار بالاتر از طرح این مسائل بود ولی او وسواس و تردید داشت .اصرار کردم که توضیح بدهد .صحبتهای او توجه همه افراد را جلب کرد .انگار کسی حتی نفس هم نمی کشید همه سرا پا گوش بودند که این جوان قد کوتاه و جسور که موضوع تک تک کلماتش رو در رو شدن با مرگ است ،چه می گوید .بحث بر صحبت معمولی نبود ،بحث این بود که کسی می خواست برود توی گودال آتش وبا مرگ کشتی بگیرد و داشت تشریح آن صحنه ها را می کرد .حاج احمد ؛موقع صحبت ،جسارت و ابهت خاصی داشت بعضی ها که او را نمی شناختند ،فکر می کردند که غلو می کند .

آقای علایی ،فرمانده قرار گاه پرسید :آقای امینی اگر دشمن وسط آب تو را دید ،چه ؟این پرسش جوابی نداشت .غواص چکار می توانست بکند ؟اما حاج احمد بلا فاصله جواب داد:وجعلنا می خوانم با اطمینان هم گفت .بعدش هم من قضیه عملیات بدر را تعریف کردم که اطمینان که همین آیه وجعلنا ابزار مهمی برای حفظ بچه ها در آن عملیات شد.

حاج احمد گریه اش گرفت و روضه ای خواند .گفت ما با توسل به حضرت زهرا (س)و امید به خدا .دعای حضرت امام این کار را خواهیم کرد .شما هم نگران نباشید .

حاج احمد از افراد عادی آدمهایی ساخته بود که شاید عرفای بزرگ که در سن پیری به مراحل بالا می رسند به پایشان نمی رسیدند .شبها اگر قدم به نخلستانهای بهمن شیر می گذاشتی کنار هر نخل یک نفر را می دیدی که مثل بچه های یتیم حضرت مسلم نشسته است ؛نماز می خواند ،گریه می کند و دست به دعا برداشته است .امکان نداشت در گردان حاج احمد یک نفر برای نماز و شب بیدار نشود و گریه نکند .

نزدیک غروب شد .سوار ماشینها شدند ،رفتند نزدیک ساحل و لباسهایشان را پوشیدند .جو عجیبی بود .انگار پیامبر خدا می خواست عروج کند .معنویت در فضای ساحل موج می زد و هر کس این صحنه را میدید ،گریه اش می گرفت .امکان نداشت کسی آنجا حضور داشته باشد و اشک نریزد بچه های زیبا قامت وبا معنویت و جذاب ،لباسها را تن کرده و آماده ی حرکت شدند .

از کنار آب تا سنگر خودم سیم تلفن کشیده بودند که بچه ها را دقیقا کنترل کنیم آب هم مد شده بود .در آنجا اتفاقی افتاد که بر اساس چیزی که قبلا پیش بینی کرده بودیم که شب عملیات ،شبی است که مد در یا کامل ترین وضعیت را دارد .در این وضعیت آب چیزی حدود 20 دقیقه ساکن و راکد خواهد بود.پیش بینی کرده بودیم در این مدت ؛تا شروع جزر ،که حرکت آب ملایم است ،بتوانیم خودمان را به ساحل دشمن برسانیم یا حد اقل اینکه بخش عمده ی راه را رفته باشیم .

پیش بینی مان این بود که هوا خوب و آب ساکن و آرام است در آن لحظات انگار خدا می خواست بگوید که اینها بچه ها ی خود من هستند و شما کاره ای نیستید .تحلیل هایتان هم به درد خودتان می خورد ،من می خواهم خودم آنها را ببرم .اینها خدایی هستند و مسئول حرکتشان خودم هستم .البته در آن موقع به این نتیجه نرسیده بودیم ؛در آن ساعات همه اش اضطراب و نگرانی داشتیم جان می دادیم و جان می گرفتیم .وقتی بچه ها رفتند کنار ساحل ،یزدانی با من تماس گرفت ،گفت: اصلا نمی شود بروی.

پرسیدم :چرا؟

گفت:؟آنقدر موج زیاد است که اصلا اجازه نمی دهد وارد آب شویم .

رفتم سمت بچه ها .دیدم موج آنقدر زیاد است که نیروها را می کوبد به کناره ساحل ،برگشتم داخل سنگر وبا حاج احمد تماس گرفتم. پرسیدم:موضوع چیه ؟

گفت :موضوع خاصی نیست .آقای یزدانی می گوید شدت جزر و مد زیاد است .منتها ما مشکلی نداریم .شما بگویید بروید می رویم .

گفتم :پس را ه بیفتید .ولی قبل از اینکه وارد آب شوید ،اول متوسل شوید به حضرت زهرا(س)و دعای توسل بخوانید .حضرت زهرا (س)را واسطه قرار بدهید و بعد وارد آب شوید.

شدت امواج فورس چهار بود ؛یعنی بدترین شرایط ممکن .اما در بحث حرکت آن شب نیروها ،هیچ شکی ندارم که دستهای غیبی دور بچه ها را گرفتند و آنان را به ساحل دشمن رساندند .بچه ها وارد آب شدند و حرکت کردند و اضطراب ما وقتی بیشتر شد که خدا خواست ما را امتحان کند و همه چیز بهم ریخت تا هیچ نقشی در روند کار نداشته باشیم .10 دقیقه گذشته بود که یکی از غواصها برگشت و گفت :شدت آب به قدری بود که همه مان را سر و ته کرد .ستونمان را بهم ریخت .و من یک وقت دیدم که توی ساحل خودمان هستم.

بعد از این حرف کاملا قطع امید کردم .با توجه به شوخی های قبل از حرکت بچه ها که به هم وعده میدادند مثلا در ساحل کشور کویت همدیگر را ببینیم یا توی شکم نهنگ و کوسه ها یا وسط در باغ و فلان جزیره ،همه ی اینها در نظرم آمد .30 دقیقه گذشته بود که یک مرتبه بیسیم حاج احمد به صدا در آمد.

قاسم ،قاسم ،احمد ...

شروع کرد به صدا زدن من .خدا می داند که در آن لحظه چه حالی پیدا کردم .اول باور نمی کردم که به ساحل دشمن رسیده باشند و به ذهنم خطور کرد که در ساحل خودمان هستند .ولی وقتی شروع کرد با صدای آهسته و ته حلقی حرف زدن ،،یقین کردم که به ساحل دشمن رسیده اند .منتها اینکه چگونه این راه را ط گزارش اولش را داد .با رمز گفت که با نیروهایم یکجا به ساحل آن طرف رسیده ایم .عجیب اینکه دقیقا در نقطه ای که آرزویمان بود به آنجا برسند ،رسیده بودند ؛درست رو به روی پادگان قشله .همان نقطه ای که باید به خط دشمن می زدند .زودتر از زمان پیش بینی شده رسیده بودند .خیلی وقت داشتیم ،گفتم صبر کنند تا ببینیم چه پیش می آید .گفتم:صغیرا ،موذن ،دو فرمانده گروهان حاج احمد را که باید از محور های دیگر عمل میکردند ،صدا بزند .گفت:با آنها تماس ندارم گفتم :منتظر باش تا همراهانمان برسند .منظورم یگانهایی بودند که در چپ و راست ما عمل می کردند باز هم سه چهار بار با هم تماس داشتیم .

حاج احمد گفت:من در باغ هستم . یعنی اینکه وارد میدان مین دشمن شده ام .در همین حین ،صغیرا نیز اعلام کرد که به خط دشمن رسیده است یک ربع ساعت گذشت به بچه ها گفتم در میدان مین شروع به کار کنند حاج احمد در تماس آخرش گفت:که از خط دشمن گذشتم و رفتم به پشت خط آنها از باغ گذشتیم از دیوار باغ هم رفتیم آن طرف.

وارد خط دشمن شده و نیروهایش را تقسیم کرده بود هر کدام کنار در یک سنگر حتی خودش رفته بود توی بعضی از سنگر ها چای داغ آماده بوده می نشیند چای می خورد و می آید بیرون.

زمان شروع عملیات رسید رمز را گفتم و این اولین عملیاتی بود که تقریبا با خیال آسوده وبا اطمینان خاطر رمز را اعلام کردم پس از آن نیروها شروع کردند به پاکسازی ساحل دشمن در کمتر از 10 دقیقه تمام آتش ساحل دشمن که روی اروند می ریخت قطع شد حاج احمد ابتکار دیگری نیز خرج داده بود که شاید وقتی بیان شود کسی نتوانند آنرا قبول کند.همراه خودش چراغ گردان آببندی شده برده بود .از همین چراغهایی که وقتی می خواهند جاده را تعمیر کنند میگذارند جلوی راه تا هنگام شب تصادف نشود ،یک مرتبه دیدیم تمام ساحل دشمن روشن شد و چراغ ها شروع کردند به چشمک زدن قایقها خیلی راحت و سریع راهشان را پیدا کردند و پر گاز رفتند به طرف محل پاکسازی شده تا نیروها ادامه کار بدهند در همین حین تماس ما با حاج احمد قطع شد .آن شب رشادت و گردان او در ذهن امواج اروند ثبت شد .اروند نمی خواست باور کند .اشک های اروند دیدنی بود.اما بعد از آن شب وقتی خبر پروازش را رساندند ...باورم نمی شد که او پریده ....."

راوی حاج قاسم سلیمانی

برگرفته از نشریه شمیم عشق







سر خم نمی کرد

باورکردنی نبود.نیروهای گردان در برابر تیر و ترکش دشمن سر فرو نمی آوردند و می دیدی آنانی که از جهت معنوی خوبتر بودند ،جلوتر می رفتند حاج احمد هم جلودار بود در جایی گیر کردیم .نه راه پیش داشتیم نه راه پس .مانده بودیم چه کنیم که شیر زابلستان از راه رسید قاسم میر حسینی زابلی بالای سرمان ایستاد نهیب زد اگر اینجا بمانید و جلو نروید ،دشمن تکه پاره مون می کند.

حاج احمد اهل این نبود که بگوید بروید جلو راه می افتاد و می گفت :"پشت سرم بیایید" ندیدم جایی سر خم کند .همین شجاعت او باعث شد ما هم روحیه بگیریم .ایمانمان پیوند خورده بود به یقین حاج احمد امینی
تا ظهر همان جا ماندیم و رو در روی عراقی ها ایستادیم اذان را گفتند دستور دادند که بر گردید عقب ،بد موقعیتی بود .عراقی ها افتاده بودند دنبالمان .و ما از جلوی رویشان می گرختیم .راه دیگری نداشتیم .من اول نارنجکهایم را انداختم و نفسم که برید ،موشکهای آر.پی.جی ام را.سینه ام می سوخت .کار به آنجا کشید که قمقمه آب و بعد هم قبضه آر.پی.جی را انداختم آن موقع حتی از خودم خجالت می کشیدم ولی چاره ای نبود .فاصله مرگ و زندگی به اندازه کوتاهی و بلندی قدمهایمان بود ....

برگرفته از نشریه شمیم عشق



گردان 410

تاریخ شکل گیری گردان 410بر می گردد به روزهای پایانی آبان ماه 1362.رضا عباس زاده اولین فرمانده گردان 410 در عملیات بدر به شهادت رسید پس از وی حاج احمد امینی که قبل از آن فرماندهی گردان ذوالفقار را در عملیات خیبر و گردان 412 فاطمه الزهرا (س)را در عملیات بدر بعهده داشت سکان هدایت گردان 410را بدست گرفت و علی عابدینی دیگر فرمانده رفسنجانی ،به عنوان جانشین ایشان در هدایت گردان یاری رساند .با حضوراحمد امینی و علی عابدینی ،هجوم رزمندگان رفسنجانی به گردان 410 آغاز شد .

والفجر 8 ،نقطه اوج کار گردان 410بود که از مدت ها قبل از آن نام غواص را نیز یدک می کشید فرماندهان و پرسنل گردان در آن عملیات با شجاعت و از خود گذشتگی چشمها را خیره کردند .

قبل از والفجر 8،احمد امینی به اتفاق حاج باقری ،یونس زنگی آبادی ،قاسم میر حسینی و علی محمدی به مکه مکرمه مشرف شد .در این مدت با وجود حضور علی عابدینی بعنوان جانشین فرمانده گردان ،حسین محمودی موقتا فرماندهی گردان 410 را بدست گرفت .

با مراجعت احمد امینی از مکه ،وی که پس از این حاج احمد نامیده می شد گردان را برای شرکت در عملیات والفجر 8در اختیار گرفت، عبور از اروند و شکستن خط دشمن به افتخارات گردان 410 و لشکر ثارالله به شمار می آید .

حاج احمد امینی در ساعات اولیه عملیات 8در نخلستان های شهر فاو بر اثر انفجار گلوله توپ یا خمپاره به شهادت رسید و علی عابدینی پس از آن فرماندهی گردان 410 را پذیرفت و گردان را در عملیات کربلای 4 رهبری کرد ،در این مقطع محمد قنبری جانشین فرمانده گردان بود که در همان عملیات به شهادت رسید .

علی عابدینی در لحظات آغازین عملیات کربلای 5 به شهادت رسید و محمود امینی برادر دو قلوی حاج احمد فرمانده گردان شد و تا پایان جنگ در این سمت ماند .پرسنل گردان 410 بعنوان گردان خط شکن چنان نقش ارزنده ای در عملیاتها داشتند که حاج قاسم سلیمانی فرمانده لشکر 41 ثارالله در مصاحبه ای در مورد گردان 410 گفته است :"گردان 410 یک ستاره درخشان در لشکر 41 ثارالله بود.ستاره زهره ای بود که همه نور آن را می دیدند ...دلیل برجستگی این (گردان) یکی فرماندهی آن بودند و دیگری بچه هایی که آنجا تجمع کرده بودند که عصاره به تمام معنای فضیلت های مختلف بود ....وقتی وارد گردان می شدیم نمی توانستیم تصور کنیم که اینجا حوزه علمیه است ،یا نشانه های کوچکی از صدر اسلام است یا فضای کعبه است که تعدادی مشغول طواف ذکر و دعا هستند...."

برگرفته از نشریه شمیم عشق



یادی از شهیدان قنبری

قبل از عملیات خیبر و شاید از عملیات بدر در سنگر تاکتیکی لشکر نشسته بودم که احمد و محمد قنبری وارد شدند .این دو برادر عضو گردان 410 غواص بودند هر دو گریه می کردند پرسیدم ::چی شده چه خبر است ؟

محمد گفت :"من باید امشب در عملیات شرکت کنم ."

از احمد پرسیدم "تو چه می گویی؟"

گفت:" من باید در عملیات شرکت کنم "

تصمیم گرفتم به استدلال این دو برادر گوش کنم ،محمد گفت:" من برادر بزرگ هستم و مادرم احمد را به دست من سپرده است بنابر این او باید بماند تا من در عملیات شرکت کنم ."
استدلال احمد این بود :"او برادر بزرگ است اگر در عملیات شرکت کند شهید می شود و مادرم به دلیل علاقه ای که به من دارد دیگر اجازه حضور در جنگ را نخواهد داد ."

نهایتا هر دو در عملیات شرکت کردند و احمد شهید شد."

برگرفته از نشریه شمیم عشق



خاطره ای از شهید علی عابدینی

مناجات آخر

شب عملیات پس از نماز مغرب و عشاء،گردانهای غواصی را به خط کردیم تا به نقطه رهایی ببریم .دیدیم علی عابدینی (فرمانده گردان)نیست .همه اطراف را جستجو کردیم.از بچه ها پرسیدیم :عابدینی کجاست؟گفتند :مثل اینکه توی فلان سنگر است .حاج قاسم هم مرتب سراغ عابدینی را میگرفت .من خودم توی سنگر رفتم ،دیدم بله .علی آقا در حال نماز خواندن است ؛گفتم :علی عابدینی عجله کن ؛برو ،گردان رفت . چه کار می کنی ؟انگار اصلا نمی شنید که من چه می گویم ،در عالم خودش بود و داشت دعا می خواند و گریه می کرد ،داد زدم :عجله کن ،نمازت را زود تمام کن ،بچه ها آماده اند :اما او اصلا اعتنا نداشت .صبر کردم تا نمازش تمام شد و گفت :می خواهیم عملیات برویم و خط بشکنیم .داشتم نماز می خواندم و از خدا کمک می گرفتم و من آخرین نماز خالصانه او را دیدم و در همان عملیات هم به معبودش پیوست و به شهادت رسید .

برگرفته از نشریه شمیم عشق

نگارش در تاريخ سه شنبه 1387/03/07 توسط خادمين شهداء

سردار شهید حاج احمد امینی

نگارش در تاريخ جمعه 1387/03/03 توسط خادمين شهداء

 

سالروز آزاد سازی خرمشهر گرامی باد !


روز مقاومت و پیروزی

فتح خرمشهر (سوم خرداد 1361) در تاريخ جنگ ايران و عراق از اهميت ويژه‌اي برخوردار است. خبر آزادي خرمشهر آن چنان شگفت‌آور بود كه در سراسر ميهن اسلامي ما مردم را به وجد آورد. با اعلام خبر فتح خرمشهر مردم ايران بسان خانواده‌اي بزرگ كه فرزند از دست رفته خود را باز يافته است اشكهاي شادي و شعف خود را نثار روح شهداي حماسه‌آفرين صحنه‌هاي شورانگيز اين نبرد كردند. براي پي بردن به عظمت اين نبرد حماسي كافي است بدانيم كه نيروهاي  متجاوز عراق پيش از نبرد سرنوشت ساز رزمندگان ما براي آزادي خرمشهر در اطلاعيه‌اي به نيروهاي خود دستور داده بودند كه دفاع از خرمشهر را به منزله دفاع از بصره، بغداد و تمام شهرهاي عراق محسوب دارند. همچنين تجهيزات و امكانات دفاعي دشمن در اين منطقه نشان مي‌داد كه عراق خرمشهر را به عنوان نماد پيروزي خود در جنگ به حساب آورده و قصد داشته است به هر قيمت،‌ اين شهر را در تصرف نيروهاي خويش نگهدارد.

هنگامي كه مرحله اول و دوم عمليات بيت‌المقدس به پايان رسيد و رزمندگان ما در اطراف خرمشهر مستقرشدند، راديوي رژيم بعثي، مي‌كوشيد در تبليغات كاذب خود، حضور نيروهاي عراق را در خرمشهر به رخ بكشد تا توجيهي براي ترميم روحيه نيروهاي شكست خورده و رو به هزيمت عراق باشد. فتح خرمشهر در زماني كمتر از 24 ساعت، موجب شد كه بخش قابل توجهي از نيروهاي مهاجم عراقي به اسارت نيروهاي جمهوري اسلامي ايران درآيند.

نبرد بزرگ، سرنوشت‌ساز و غرورآفرين بيت ‌المقدس كه براي رها سازي خرمشهر از سلطه‌ نيروهاي مهاجم عراقي انجام شد، از دهم ارديبهشت ماه تا چهارم خرداد ما 1360 به طول انجاميد. اين نبرد حماسي علاوه بر  پايان بخشيدن به 19 ماه اشغال بخشي از حساس‌ترين مناطق خوزستان و آزادسازي خرمشهر، ضربه‌اي سهمگين و كمرشكن به توان رزمي و جنگ طلبي‌هاي دشمن مهاجم وارد ساخت.

كوتاه سخن اينكه عمليات بيت‌المقدس به عنوان برجسته‌ترين عمليات پدآفندي نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ايران در تاريخ نظامي 8 سال دفاع مقدس ثبت شده است.

اگر امروز در هر شهر و روستا به گلزار شهيدان گذر كنيم و تاريخ نقش بسته بر سنگرها را مرور كنيم، خواهيم ديد كه مجموعه شهيدان سوم خرداد 1360 الگويي كوچك از ملت مقاوم ايران است كه چونان سپهري  پر ستاره مي درخشد. شاديهاي به ياد ماندني خودجوش و سراسري پس از آزادسازي خرمشهر نيز برگ  ديگري از اين حماسه ملي بود و نشان داد كه مردم سراسر اقطار و بلاد ايران اعم از آن كه هرگز خرمشهر را به چشم ديده باشند يا نه چگونه از شنيدن خبر اين پيروزي ساعتها به دست افشاني و پايكوبي پرداختند وهزيمت دشمن اشغالگر را از خاك ميهن جشن گرفتند.

سوم خرداد يك حماسه ملي است؛ اگر حضور ملت در صحنه جبهه هاي دفاع نبود، نه حماسه آن پيروزي  تحقق مي يافت و نه حماسه حضور مردم در جشن پس از پيروزي. لذا به حق مي توان گفت پاسداشت فتح خرمشهر در گرو پاسداشت حضور مردمي در همه صحنه هاست.

 

بياد سوم خرداد سالروز حماسه هميشه تاريخ ايران ...آزادي خرمشهر

مسجد جامع خرمشهر، قلب شهر بود كه مي‌تپيد و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود. مسجد جامع خرمشهر، مادري بود كه فرزندان خويش را زير بال و پر گرفته بود و در بي‌پناهي پناه داده بود و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود و آنگاه نيز كه خرمشهر به اشغال متجاوزان در‌آمد و مدافعان ناگزير شدند كه به آن سوي شط خرمشهر كوچ كنند باز هم مسجد جامع، مظهر همه آن آرزوهايي بود كه جز در پازپس‌گيري شهر برآورده نمي‌شد. مسجد جامع، همه خرمشهر بود.

خرمشهر از همان آغاز، خونين‌شهر شده بود. خرمشهر خونين ‌شهر شده بود تا طلعت حقيقت از افق غربت و مظلوميت رزم‌آوران و بسيجيان غرقه در خون ظاهر شود. و مگر آن طلعت را جز از منظر اين آفاق مي‌توان نگريست؟ آنان در غربت جنگيدند و با مظلوميت به شهادت رسيدند و پيكرهاشان زير شني تانكهاي شيطان تكه تكه شد و به آب و باد و خاك و آتش پيوست. اما… راز خون آشكار شد. راز خون را جز شهدا درنمي‌يابند. گردش خون در رگهاي زندگي شيرين است اما ريختن آن در پاي محبوب، شيرين‌تر است؛ و نگو شيرين‌تر، بگو بسيار بسيار شيرين‌تر است.

راز خون در آنجاست كه همه حيات به خون وابسته است. اگر خون يعني همه حيات… و از ترك اين وابستگي دشوارتر هيچ نيست پس، بيشترين از آن كسي است كه دست به دشوارترين عمل بزند. راز خون در آنجاست كه محبوب خود را به كسي مي‌بخشد كه اين راز را دريابد. آن كس كه لذت اين سوختن را چشيد در اين ماندن و بودن جز ملالت و افسردگي هيچ نمي‌يابد.

آنان را كه از مرگ مي‌ترسند از كربلا مي‌رانند. مردان مرد، جنگاوران عرصه جهادند كه راه حقيقت وجود انسان را از ميان هاويه آتش جسته‌اند. آنان ترس را مغلوب كرده‌اند تا فتوت آشكار شود و راه فنا را به آنان بياموزد.

آنان را كه از مرگ مي‌ترسند از كربلا مي‌رانند. وقتي كه كار آن همه دشوار شد كه ماندن در خرمشهر معناي شهادت گرفت، هنگام آن بود كه شبي عاشورايي برپا شود و كربلائيان پاي در آزموني دشوار بگذارند…

كربلا مستقر عشاق است و شهيد سيد محمد علي جهان‌آرا چنين كرد تا جز شايستگان كسي در آن استقرار نيابد. شايستگان، آنانند كه قلبشان را عشق تا آنجا آكنده است كه ترس از مرگ، جايي براي ماندن ندارد. شايستگان جاودانند؛ حكمرانان جزاير سرسبز اقيانوس بي‌انتهاي نور نور كه پرتوي از آن همه كهكشانهاي آسمان دوم را روشني بخشيده است. 

 

نگارش در تاريخ یکشنبه 1387/02/29 توسط خادمين شهداء

 

تعداد بسیارکمی عکس از چهاردهمین یادواره شهدای دهستان رزم آوران
 برای شما بازدید کنندهء محترم قرار دادیم تا نویدی باشد به دوستان که اگر
 خدا بخواهد این وبلاگ دوباره در کنار سایت میقات شروع به کار میکند و
 بیشتر به موضوع گزارشهای تصویری می پردازد!
کلیّه عکسها در اولین روز یادواره گرفته شده است!
این عکسها مربوط به مسیر رفسنجان به روستای لاهیجان می باشد!













 

عکس: گروه فرهنگی هنری میقات
1387/2/28
با نظرات خود به ما را پشتیبانی کنید!

نگارش در تاريخ پنجشنبه 1386/08/03 توسط خادمين شهداء

یک سال از افتتاح گاز در دهستان رزم آوران گذشت.

ادامه مطلب را کلیک کنید .

 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه 1386/08/03 توسط خادمين شهداء

برگزاری جشن میلاد کریم اهلبیت آقا امام حسن مجتبی (ع)

نگارش در تاريخ چهارشنبه 1386/08/02 توسط خادمين شهداء

مراسم عزاداری وسوگواری آقا امیر المو منین علی (ع) در گلزار شهدای لاهیجان

ادامه مطلب را کلیک کنید


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ دوشنبه 1386/07/30 توسط خادمين شهداء

هوالباقی

در گذشت مادر شهید والامقام اکبر دهشیری را تسلیت عرض می نماییم

 ستاد یادواره و مرکز فرهنگی گلزار شهدای لاهیجان

نگارش در تاريخ یکشنبه 1386/07/29 توسط خادمين شهداء

 

  برگزاری جشن باشکوه میلاد نور در مسجد موسی بن جعفر (ع)  ادامه مطلب را کلیک کنید


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ شنبه 1386/06/31 توسط خادمين شهداء
گلهاي نو شكفته به بوستان علم ودانش خوش آمديد .

ادامه مطلب كليك كنيد


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه 1386/06/29 توسط خادمين شهداء
آسفالت چند کوچه در لاهیجان

ادامه مطلب را کلیک کنید.


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ جمعه 1386/06/23 توسط خادمين شهداء
حاج عباس جعفربیگی در جاده کرمان رفسنجان تصادف کرد .

                                                    ادامه مطلب را کلیک کنید


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ سه شنبه 1386/06/20 توسط خادمين شهداء
تیم فوتبال سرداران لاهیجان در بازیهای دسته اول شهرستان رفسنجان مقام سوم را به خود اختصاص داد .  (ادامه مطلب را کلیک کنید)
ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ جمعه 1386/06/16 توسط خادمين شهداء

راهیابی تیم فوتبال سرداران لاهیجان به مرحله نیمه نهایی (ادامه مطلب)

 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه 1386/06/15 توسط خادمين شهداء
بلوار سردار عابديني

براي مشاهدي تصاويري از چگونگي روكش بلوار شهيدان بشكوهي فخرآباد و بلوار سردار عابديني روي ادامه مطلب كليك كنيد


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ چهارشنبه 1386/06/14 توسط خادمين شهداء
شهيد محمد كاظمي

نام شهيد : محمد كاظمي

نگارش در تاريخ شنبه 1386/06/10 توسط خادمين شهداء

در اين مقاله شما با چگونگي پيدايش روستا ، نحوه زندگي از قبل تا به امروز، فرهنگ زندگي، نحوه و ساختار بناها "بناهاي تاريخي و مذهبي"  ، شغل و اقتصاد ، روستا محصولات باغي و صنايع دستي ، دامپروري و دامداري و موقعيت جغرافيايي دهستان رزم آوران"لاهيجان" آشنا مي شويد.

 

اين روستا يكي از روستا هاي مهم بخش مركزي رفسنجاان واقع در كرمان است. اين روستا از لحاظ مذهبي و تاريخي از اهميت زيادي برخوردار است. و در عرصه دفاع مقدس فدائيان زيادي را به اين انقلاب و سرزمين تقديم نموده است.

 

اميد است به توفيق خدا و ياري شهداء بتوانيم به نحو احسن اين روستا را به خوبي براي خوانندگان این مطلب معرفي نماييم.  

››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››››

معرفي و نحوه پيدايش:

لاهيجان محلي بوده كه در قديم الايام درختان توت زيادي در آن محل وجود داشته است كه مردم آن محل با استفاده از كرم ابريشم به                                      بافت پارچه هاي ابريشمي مشغول بوده اند بافت اين پارجه با استفاده از كرم ابريشم كه در درختان توت پرورش مي يافتند امكان پذير بوده است

 روستاي لاهيجان از نظر لغوي

لاهيگان تشكيل شده است از دو كلمه لاهي و گان كه لاهي به معني پارچه ابريشمي و گان به معني محل مي باشد با اين مفهوم كه محل بافت پارچه هاي ابريشمي و بعدها لاهيگان كه يك كلمه عربي بوده است به لاهيجان تغيير اسم داده است.

     موقعيت جغرافيايي روستا

دهستان رزم آوران به مركزيت روستاي لاهيجان از بخش مركزي شهرستان رفسنجان در 6كيلومتري شمال شرقي شهر رفسنجان كه در فاصله 100 كيلومتري كرمان قرار دارد بين "49 55 تا "59 55 طول جغرافيا و "24 30 تا "31 30 عرض جغرافيايي قرار گرفته است . اين دهستان از جنوب غرب به دهستان اسلاميه از شمال و سمال غرب به دهستان كشكوئيه و از شمال شرق و شرق به دهستان آزادگان و از جنوب شرق به دهستان قاسم آباد محدود مي گردد . ارتفاع متوسط آباديهاي اين دهستان 1477 متر از سطح دريا كه مرتفع ترين آنها روستاي اسلام آباد (شاه جهان آباد) با ارتفاع 1498 متر و پايين ترين آن روستاي حسين آباد نژادي با ارتفاع 1458 متر است.

     نقشه-1 تقسيمات كشوري بخش مركزي

  وسعت روستا

دهستان رزم آوران با 312/100 كيلومتر مربع مساحت دو درصد(2%) از بخش مركزي را در بر مي گيرد در محدوده اين دهستان 17 روستا و 29 مزرعه كشاورزي وجود دارد.

 

  جمعيت روستا

 تنها جمعيت روستا لاهيجان از توابع اين دهستان طبق آمار در سال 85 با 541 خانوار 2121نفر بوده است.

 

  آب و هوا و پوشش گياهي

 موقعيت طبيعي غالب آباديهاي  اين دهستان دشتي است. آب و هواي گرم و خشك دارد.                          

پوشش گياهي در تپه هاي ماسه اي گز و طاق گياهان دارويي خاكشير و ختمي وبوته هاي اسپند يا دشتي هفت بند يا بندو مي باشد.

 

  خصوصيات آب و هوايي

1.تابستانهاي گرم وخشك و زمستانهاي سرد و خشك

2. اختلاف درجه حرارت بين شب و روز

3. بارندگي كم

4. رطوبت بسيار كم

5. نواحي حاشيه كويري با بادهاي توام با گرد و غبار

 

عوارض طبيعي و منابع آب

در شمال اين دهستان تپه هاي شن قرار دارند با پوشش طاقهاي بياباني كه در زمانهاي قديم ميان اين پته هاي شني بركه آبي بوده كه به دليل زه بالاي زمين بوجود آمده كه به نكزار معروف بوده است. اما امروزه به دليل استفاده بيش از حد از آبهاي زير زميني و پايين رفتن زه زمين بركه خشك شده است وتپه هاي شني به زمين هاي پسته تبديل شده است.

اين دهستان فاقد رودخانه دائمي است. و از رودخانه هاي فصلي آن مي توان به رودخانه شور كه در سالهايي كه بارندگي در مناطق كوهستاني  زياد باشد اين رودخانه جاري مي شودكه در آخر به همين تپه اي شني ختم مي شود.

 

    بافت روستا و نحو قرار گيري بناها و مصالح آن

 

بافت اغلب مساكن اين روستا هاي اين دهستان به صورت مجتمع بوده و براي ساخت بنا از خشت و گل و آجر و آهن استفاده شده است.

بافت بسيار متراكم

فضاهاي روستايي متصل به هم

جهت گيري روستا ازروي باد غالب و آفتاب

 

خانه هاي اين نواحي بيشتر به صورت حياط مركزي بوده كه از قسمت شمالي بربي زمستان نشين و از قسمت جنوبي براي تابستان نشين استفاده مي شده و دربعضي از خانه هاي اين منطقه باركير هم ب چشم مي خورد . باغچه مركزي گود تر بوده و دليل اين كار:

استفاده از خاك همان محل براي ساختن خود بنا

عمق زمين كمترين تبادل حرارت را دارد

مقاومت در برابر زلزله

هدايت آب قنات به داخل باغچه و سرداب

 

        دليل اينكه در اين مناطق از سقف هاي گنبدي شكل استفاده مي شود:

در تابستان كه تابش آفتاب به طور عمودي است. و سطح بام بيشترين حرارت را دارد و باعت مي شود در تابستان خانه بيش از حد گرم شود به همين خاطر سقف را گنبدي مي سازند و در طول روز هميشه قسمتي از سقف در سايه قرار دارد

عملكرد سازه اي دارد و در ساختمان باعت انسجام شده و از تغيير شكل ساختمان جلوگيري مي كند و نقش بادبند را دارد

ارتفاع زياد گنبد باعت ميشود دماي گرم به قسمت بالا رفته و با نصب دريچه هايي در سقف تبادل حرارتي و تهويه طبيعي هوا انجام صورت مي گيرد

 

راههاي ارتباطي

جاده اسفالته رفسنجان _كشكوئيه با جهت غرب به شمال از جنوب غرب اين دهستان عبور مي كند كه اين روستا را به رفسنجان و از طرف ديگر به جاده ارتباطي رفسنجان _يزد متصل مي كند

 

آتار تاريخي و مذهبي

مهمترين آتار تاريخي اين دهستان يك برج مخروبه قديمي مربوط به دوره قاجاريه يك مسجد قديمي به نام مسجد موسي بن جعفر و يك زيارتگاه بنام سلطان پير غيب است و يك خانه قديمي كه داراي يك بادگير مي باشد

 

 

با تشكر از:حسين آخوندي

نگارش در تاريخ چهارشنبه 1386/06/07 توسط خادمين شهداء

آذين بندي

گزاش تصويري جشن باشكوه نيمه شعبان

 

ادامه مطلب را كليك كنيد


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ دوشنبه 1386/06/05 توسط خادمين شهداء
دوستان گرامی برای دیدن سروده اي از مقام معظم رهبري با صداي معظم له ادامه مطلب را کلیک کنید
ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ دوشنبه 1386/06/05 توسط خادمين شهداء

 ميلاد منجي عالم بشريت حضرت مهدي موعود بر همگان مبارك باد

دوستان عزيز براي ديدن مطالبي راجع به امام زمان (عج) ادامه مطلب را كليك كنيد


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ دوشنبه 1386/06/05 توسط خادمين شهداء
 هفتمين روز در گذشت مرحوم مغفور شادروان حاج عباس اميني وپيام تسليت مقام معظم رهبري

ادامه مطلب كليك كنيد


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ چهارشنبه 1386/05/31 توسط خادمين شهداء

  

نگارش در تاريخ چهارشنبه 1386/05/31 توسط خادمين شهداء
همسر یادگار امام:اصل حکومت ولایت فقیه امام خمینی(ره)خدشه ناپذیر است خبرگزاري فارس: همسر مرحوم حاج احمد آقا خميني گفت: رأس حكومتي كه حضرت امام خميني (ره) به تصوير مي‌كشد، ولي فقيه قرار دارد و اين اصل امام است و كسي نمي‌تواند به آن خدشه وارد كند.
نگارش در تاريخ جمعه 1386/05/26 توسط خادمين شهداء
سردار شهيد حاج احمد اميني

سردار شهيدحاج احمد اميني فرمانده گردان۴۱۰ غواص لشكر ۴۱ ثار الله كرمان

نگارش در تاريخ دوشنبه 1386/05/22 توسط خادمين شهداء
سلام دوستان

شما که می گفتین مطلب بزارین. ما داریم دوباره با یه تیم جدید شروع می کنیم

هرکی می خواهد کمک بده یا علی

همین پایین در بخش نظرات همکاری خود را اعلام کنید

ب بسم الله

نگارش در تاريخ شنبه 1386/05/20 توسط خادمين شهداء
بر اثر بر خورد دو موتور سوار در حوالی روستا يكي از انها در دم جان باخت و ...

                                                           ادامه مطلب را كليك كنيد


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ جمعه 1386/05/05 توسط خادمين شهداء

مناجات
 

هواي نفس را از من جدا كن

الهي در دلم شوري بپا كن

بگردانم در اين ره شادو پيروز

درونم آتش ايمان بيفروز

ببخشايم اگر كردم گناهي

مرا جز تو نباشد تكيه گاهي

مرا الطاف تو پاينده دارد

مرا اميد عفوت زنده دارد

مرا كبر و غرور از سر بدر كن

وجودم را ز عشقت پر شرر كن

مرا از فضل خود ننماي نوميد

زباني ده مرا گوياي توحيد 

ز دام ظلمتم يا رب رها كن

مرا با نور مطلق آشنا كن

دلم اينجا ولي با توست يادم

تو معببودي و مقصود و مرادم

پناه اين اسير زار و خسته

تو اي اميد دلهاي شكسته

رهايم كن ز بند خودپرستي

عطا فرما دلمرا شور مستي

بميرانم پس آنگه خاك گردان

مرا آيينه ي دل پاك گردان

درون بستر خود جان سپردن

برايم ننگ باشد ساده مردن

زدرگاه تو نوميدم مگردان

خدايا اي خداي حي و يزدان

كه راه وصل عشقت را بپويم

گنه كارم نميدانم چه گويم

نگر يا رب بدين چشم تر من

بكش دست كرامت بر سر من

كه اميد تو باشد تكيه گاهم

كنون بگذر ز تقصير و گناهم

كه از شوق وصالت نا شكيبم

بكن فيض شهادت را نصيبم

ز خون خود گناهم را بشويم

شهادت در ره تو آرزويم

نگارش در تاريخ سه شنبه 1386/04/26 توسط خادمين شهداء

برای مشاهده ی آلبوم عکسهای سردار شهید حاج احمد امینی برروی عکس بالا کلیک کنید.

قالب وبلاگ